X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1395

اردوگاه عباس آباد (قسمت دوم)

یک روز سرگرد سلامتی مرا صدا کرد و گفت: «محمدولی حوصله‌ات توی اردوگاه سر نمی‌رود؟ اینجا همه چیز یکنواخت و تکراری است. عراقی‌ها در اردوگاه‌هایشان هر روز یک بلایی سر اسرای ما می‌آورند. یک روز بچه‌های ما را با باتوم می‌زنند، یک روز با کابل. یک روز بچه‌ها را داخل گونی می‌کنند و روی پله‌ها می‌غلطانند. اما ما اینجا هر روزمان مثل روز قبل است. خیلی بخواهیم تنوع ایجاد کنیم، در پذیرایی عصرانه به جای سیب قرمز، موز می‌دهیم».

گفتم: «قربان من یک پیشنهاد دارم. بیایید در اردوگاه مسابقات ورزشی برگزار کنیم. شبیه المپیک». آن‌ سال‌ها ایران المپیک 1984 لس آنجلس را تحریم کرده بود و بحثش داغ بود. به خاطر همین فکر کردم ما می‌توانیم در اردوگاه یک المپیک کوچک با شرکت دو کشور ایران و عراق برگزار کنیم. سرگرد سلامتی گفت: «آخر چه طور می‌خواهی داخل این اردوگاه، مسابقه‌ی قایق‌رانی کانو یا اسکی آلپاین برگزار کنی؟» گفتم: «قربان المپیک که فقط این‌ها نیست. می‌رویم سراغ ورزش‌هایی که تجهیزاتشان را داریم». گفت:‌ »یعنی تیراندازی؟» گفتم: «نه قربان، نمی‌شود که بین اسرای عراقی اسلحه تقسیم کنیم. شما نگران نباشید. کار را بسپرید به من».

به این ترتیب بعد از اخذ مجوزهای لازم، با حکم سرگرد سلامتی من به ریاست کمیته‌ی المپیک عباس آباد منصوب شدم. به عنوان اولین اقدام، دستور دادم استخرِ سر باز اردوگاه مرمت شود. استخر را پر از آب کردیم و از اسرای عراقی خواستیم که برای مسابقه‌ی شنا اسم نویسی کنند. 297 نفر اسم نوشتند. گفتم اسرا را آزاد بگذارند که دو ساعت تمام داخل استخر آب تنی کنند و هرچقدر دلشان می‌خواهد شنا کنند و زیرآبی بروند. بعد از دو ساعت برای مسابقه‌ی شنای المپیک مجدداً اسم نویسی کردیم. 2 نفر اسم نوشتند. گفتم:‌ «حالا شد». از بچه‌های خودمان هم دو نفر را فرستادیم. یکی‌شان سیدجواد بود که تازه از عملیات والفجر 8 برگشته بود. برای سیدجواد که تجربه‌ی رود خروشان اروند را داشت، مسابقه دادن داخل استخرِ اردوگاه، کاری نداشت، به خاطر همین با اقتدار اول شد.

مسابقه‌ی بعدی وزنه‌برداری بود. میله‌ی فلزیِ یک از تخت‌‌های اردوگاه را آوردیم و به دو طرفش کیسه‌های پر از شن وصل کردیم. به این ترتیب هالترهایمان هم آماده شد و مسابقه‌ی وزنه‌برداری را برگزار کردیم. نتیجه‌ی مسابقه هم از اول قابل پیش‌بینی بود. سرباز وظیفه رحیم دست‌پوش اعزامی از شهر اردبیل، توانست در هر دو بخش تک‌ضرب و دوضرب، اول شود.

ورزش بعدی فوتبال بود. تیم‌های عراق و ایران را تشکیل دادیم و قرار شد یک مسابقه‌ی 90 دقیقه‌ای برگزار کنیم. اول کار کاپیتان اسرای عراقی جلو آمد و چند جمله‌ای به عربی گفت. از ستوان دوم احمدی که عربی‌اش خیلی خوب بود، پرسیدم:‌ «چی گفت؟» جواب داد: «کرکری می‌خواند. می‌گوید ما ظرف پنج دقیقه اولین گل را می‌زنیم». گفتم: «لابد مثل ارتششان که 48 ساعته تهران را گرفت». بازی شروع شد. در ده دقیقه‌ی اول عراقی‌ها دو گل خوردند. نهایتاً مسابقه چهار یک به نفع بچه‌های ما تمام شد. آخر بازی دروازه‌بان جوان عراقی‌ها که اسمش عبدالخالق مسعود بود، پیش من آمد و گفت:‌ »توی ایران فوتبال بازی کردن عجب حالی می‌دهد. من اگر یک روز رئیس فدراسیون فوتبال عراق بشوم، دستور می‌دهم همه‌ی بازی‌هایمان را داخل ایران برگزار کنیم». گفتم: «اگر عربستان و امارات زورشان بیاید و فشار بیاورند، چه کار می‌کنی؟» گفت: «نه! من به هیچ وجه کوتاه نمی‌آیم».

آخرین بخش از المپیک عباس آباد مسابقه‌ی کشتی بود. البته از ابتدا مشخص بود که ما قرار است ستوان دوم احمدی را بفرستیم. احمدی اهل قائم‌شهر بود و خیلی وقت بود که کشتی می‌گرفت. به خاطر شانه‌های کشیده‌اش بچه‌ها ببر مازندران صدایش می‌زدند. از آنجایی که احمدی عربی‌اش خوب بود، همیشه صحبت‌های عراقی‌ها را ترجمه می‌کرد و آنها هم به همین دلیل خیلی خوب او را می‌شناختند.

روز مسابقه همه نگران حریف عراقی بودیم. اصلاً حریف چغر و بدبدنی نبود. عراقی‌ها بلندبلند عربی حرف می‌زدند و معلوم بود دارند کرکری می‌خوانند. یکی از بچه‌های ما به عراقی‌ها گفت: «ناراحت نباشید. بالاخره شما در این المپیک دوم می‌شوید. مقام نائب قهرمانی کم مقامی نیست». جوان عراقی با دوبنده‌ی قرمز و ستوان دوم احمدی با دوبنده‌ی آبی روی تشک رفتند. احمدی وقت اول را خیلی خوب شروع کرد و در همان لحظات اول بازی با یک زیرگیری و یک بارانداز چند امتیاز گرفت. بعضی از اسرای عراقی مدام تقاضای ویدیوچک می‌کردند. بچه‌های ما هم یک‌صدا می‌گفتند: «احمدی قهرمان/ ای ببر مازندران»! حریف عراقی حسابی عصبی شده بود. جلو آمد و تندتند حرف‌هایی به احمدی گفت. ما نفهمیدم چه گفت، ولی هرچه بود حسابی حال و هوای احمدی را تغییر داد. چیزی به آخر بازی نمانده بود و ما منتظر بودیم تا گلبانگ پیروزی در اردوگاه به صدا در بیاید. ولی در یک فرصت ناگهانی حریف عراقی، احمدی را روی تشک انداخت و او را ضربه فنی کرد. احمدی به همین سادگی باخت. اسرای عراقی حسابی شاد شده بودند. قهرمانشان را روی دوش گرفتند و دور اردوگاه می‌چرخاندند. احمدی سراسیمه از میان جمعیتِ مبهوت ما گذشت و به طرف اتاق سرنگهبانی رفت. دویدم دنبالش و داخل اتاق تنها گیرش آوردم. گفتم: «هرجور شده باید به من بگویی که حریفت آن لحظه چه حرف‌هایی به تو زد؟» اولش زیر بار نمی‌رفت ولی با یادآوری این نکته که من رئیس کمیته‌ی المپیک هستم، کوتاه آمد. گفت: «قول می‌دهی به هیچ‌کس نگویی؟» گفتم: «قول!» گفت: «سرباز عراقی به من گفت چه خبرتان است؟ ما اسیرهای بیچاره را اینجا غریب گیر آورده‌اید و از اینکه ما را می‌برید خوشحالید؟ این رسم مهمان‌نوازی شماست؟»

با شنیدن این حرف خشکم زد. احمدی هنوز خیس عرق بود و پوست سفیدش کاملاً سرخ شده بود. درست مثل یک ببر واقعی. مچ دست احمدی را محکم گرفتم و بالا بردم. گفتم: «خسته نباشی پهلوان! خدا را شکر که هنوز نسل ببر مازندران منقرض نشده»!

شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1395

اردوگاه عباس آباد (قسمت اول)

من سرباز وظیفه محمدولی از لشکر ۸۴ پیاده لُرستان، در روز ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ اسیر شدم. 24 ساعت بعد بچه‌های تبریز ما را آزاد کردند و ما عراقی‌ها را اسیر کردیم. روز بعد عراقی‌ها پاتک زدند و ما را به اسارت گرفتند. 48 ساعت بعد بچه‌های تبریز دوباره نجات‌مان دادند و عراقی‌ها را اسیر کردیم. توی راه برگشت دوباره به ما حمله کردند و اسیرمان کردند. تا خبر رسید که چمران آمده، ولمان کردند. خسته و کوفته برگشتیم به قرارگاه که دیدیم عراقی‌ها قرارگاه را گرفته‌اند. دوباره اسیر شدیم. 8 ساعت بعد باز تبریزی‌ها آمدند و عراقی‌ها را اسیر کردیم. خلاصه وضعیت ما در 10 روز اول جنگ این طور بود. 10 روزی که با تمام توان جلوی ارتشی که چهار برابر ما بود، ایستادگی کردیم و هی اسیر شدیم و هی اسیر گرفتیم.

یک روز فرمانده مرا صدا کرد و گفت: «محمدولی توی این دو هفته چندبار اسیر شده‌ای»؟ گفتم: «چه می‌دانم قربان. حساب نمی‌کنم که». گفت:‌ »خودت را لوس نکن. چند بار؟» گفتم: «چشم قربان، 47 بار». گفت: «آفرین! رکورد قبلی دست آنتوان میخائیلوف روس بوده که در جنگ جهانی دوم، طی دوهفته 31 بار اسیر شده بود. فرم‌ها و اطلاعات مربوط به رکورد تو را با امضا و استشهاد محلیِ عراقی‌ها، آماده کرده‌ایم که بفرستیم صلیب سرخ. اگر آمریکایی‌ها کارشکنی نکنند، رکوردت تأیید می‌شود و اسمت وارد گینس می‌شود».

به این ترتیب من سرباز وظیفه محمدولی از لشکر 84 پیاده لرستان بین عراقی‌ها هم مشهور شدم. آنها مرا «زینت الأسری» صدا می‌کردند. هر وقت اسیر می‌گرفتند اول کار می‌پرسیدند: محمدولی زینت الأسری کدام‌تان است؟‌ من هم که معمولاً بین اسرا بودم دستم را می‌گرفتم بالا و فرمانده‌های عراقی می‌آمدند برای امضا گرفتن و عکس یادگاری. نامردها اول عکس‌هایشان را می‌گرفتند، بعد تازه شروع می‌کردند به کتک زدن. شکر خدا هر بار هم بچه‌های تبریز از پشت سر می‌رسیدند و نجاتمان می‌دادند.

بعد از یک سال، کار به جایی رسید که فرمانده‌ ما اجازه نمی‌داد من وارد عملیات شوم. خبر رسیده بود که صدام برای گرفتن من جایزه گذاشته است. به خاطر همین من تبدیل شده بودم به یک مسئله ناموسی و ملی. مسئله دیگر محمدولی نبود، پای امنیت ملی وسط بود. این شد که مرا فرستادند پشت جبهه و به صورت غیر رسمی مسئولیت اردوگاه عباس آباد را به من دادند. دلیلش هم این بود که هیچ کس به خوبی من نمی‌توانست با عراقی‌ها سر و کله بزند. همه‌ی عراقی‌ها هم با من آشنا بودند و اگر قبلاً خودم را ندیده بودند، حداقل توصیفم را از زبان فرماندهانشان شنیده بودند.

ده سال زندگی ما و عراقی‌ها در اردوگاه سرسبز عباس‌آباد بدون هیچ مشکلی مثل برق و باد گذشت. البته بدون هیچ مشکلی که نه. مثلاً یکی از مشکلات، شهرت من بین عراقی‌ها بود. هر وقت اسیر جدید می‌آوردیم تا چند روز مدام انگشت اشاره‌ی عراق‌ها را می‌دیدم که از گوشه و کنار اردوگاه عباس آباد دارند مرا به تازه واردها نشان می‌دهند. وقتی می‌رفتم بین عراقی‌ها تا برایشان صحبت کنم، یک عده می‌آمدند دورم حلقه می‌زدند. یک عده‌یشان هم جوری از من امضا می‌گرفتند که انگار آمیتاباچان را دیده‌اند. حتی یک بار یکی از عراقی‌ها عکس یک خواننده‌ی زن عراقی را به من نشان داد و گفت:‌ »این خانم خواننده گفته من حاضرم با محمدولی زینت الأسری ازدواج کنم». گفتم: «اولاً این عکس‌ها را چطور با خودتان آوردید داخل اردوگاه؟ دوماً به ایشان بگو من خودم در لرستان نامزد دارم و قرار است با دخترعمویم ازدواج کنم».

خلاصه با این شهرتی که بین اسرا داشتم نمی‌توانستم راحت به کارهایم برسم. همان روزها یک بار با جمشید هاشم‌پور که تازه نقش زینال بندری را بازی کرده بود و مشهور شده بود، مشورت کردم. توصیه‌های خوبی هم کرد. استفاده از کلاه و عینک دودی ریبن و از همه مهم‌تر اینکه چطور سعی کنم شهرتم تبدیل به محبوبیت شود.

با بعضی از اسرا هم از اول مشکل اساسی داشتم. آخر یک عده‌یشان اسیر می‌شدند فقط برای اینکه بیایند مرا ببینند. یک بار چند نفرشان را که مدام دورم حلقه می‌زدند و امضا می‌گرفتند، صدا زدم و با آنها اتمام حجت کردم. گفتم: «سعی کنید کمی سر و سنگین‌تر رفتار کنید. اینجا اردوگاه است و شما مثلاً اسیر جنگی هستید. اگر خیال دیگری در سرتان هست و با انگیزه‌ای به جز اسارت آمده‌اید، همین الان دستور می‌دهم ببرندتان لب مرز و آزادتان کنند». با این تهدید من، شرایط برای مدتی به حالت عادی برگشت.


پی نوشت: داستان اردوگاه عباس آباد را دو سال پیش دوست عزیزم رضا ساکی شروع کرد و چند قسمت نوشت. امسال من این قصه را در چند قسمت ادامه می‌دهم. انشاءالله دو سال دیگر هم یکی پیدا می‌شود و در چند قسمت تمامش می‌کند.


پی نوشت دیگر: متن این داستان را این شب‌ها ساعت 10 شب از شبکه‌ی آموزش در برنامه‌ی «لبخند صلواتی» می‌خوانم.

یکشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1395

من در فضای مجازی +‌معرفی کتابم

سلام دوستان
من یه کانال طنز در تلگرام دارم که مطالب طنز جالبی که می‌بینم رو توش منتشر می‌کنم. بعضی از دوستان طنزپرداز هم (مثل علیرضا لبش)‌ گاهی در این کار به من کمک می‌کنن. اگر علاقه‌مند بودید عضو این کانال بشید.


 کانال کولر:

telegram.me/Kanal_Kooler


جدیداً هم به اینستاگرام پیوستم و اونجا هم شعرهام یا مطالبی در مورد کار و بار روزانه‌م می‌ذارم.  اگه دوست داشتید اونجا هم همراهم باشید:

instagram.com/seyedamir_sadatmoosavi


و اما چند ماه پیش کتاب «روزنامه‌ پاکستان» منتشر شد. می‌تونید در این نشونی در موردش بیشتر بخونید:

معرفی روزنامه پاکستان در سایت گلونی

همه‌ی اخبار و مطالب مربوط به کتابم رو هم در این کانال تلگرام جمع کردم. اگر خواستید نگاهی بیاندازید:

telegram.me/PakistanDaily



پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1394

استقبال

با اجازه از آقای ناصرخسرو قبادیانی


حاجیان آمدند خیلی زود

شادمان از زیارت معبود


وسط کوچه و خیابان‌ها

باز پیچید بوی عنبر و عود


حاجیان پخش کرده سوغاتی

مردم از هدیه‌های شان خوشنود


زده بودند مُهرِ «مید این چین»

روی تسبیح‌های شامقصود


دیدم از مکه باز برگشته

کربلاحاج مشهدی محمود


تاکنون بارها به حج رفته

بس که بوده‌ست طالعش مسعود


پیش او رفتم و به او گفتم

بعد روبوسی و سلام و درود،


که «سفر خوش گذشت شکر خدا؟

بود اسباب راحتی موجود؟»


گفت: «نی» گفتمش «حریم حرم

در زمان نماز و ذکر و سجود


بود ایمن ز شر جرّثقیل

تا نیاید به روی خلق فرود؟»


گفت «نی» گفتمش که «توی منا

چون که شد راه‌ها همه مسدود


کسی آمد به نیت امداد

به تو یاری رسید از سر جود؟»


گفت «نی» گفتمش که «چون گشتند

عده‌ای کشته، عده‌ای مفقود


کرد یک عذرخواهی ساده

کسی از زخمیان خون‌آلود»؟


گفت: «نی» گفتمش «خبر داری

در همان وقت با سلاح و جنود


عربستان درون خاک یمن

باز مشغول قتل مردم بود؟»


گفت: «نی» گفتمش: «از این اوضاع

تازه آگاه گشته‌ای و چه سود؟


این چنین است وضع حج، حاجی

تا چنین است وضع آل سعود»


مهر 1394

برچسب‌ها: حج، منا، ناصر خسرو
سه‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1394

آه او

گفتی عجب محبتی ابراز می‌کنی؟!
گفتم خودت دهان مرا باز می‌کنی


تقصیر ماهواره نینداز ماه من
این چشم پاک را تو نظرباز می‌کنی


از بس که شاعری به دلم یاد داده‌ای
داری مرا روانه‌ی شیراز می‌کنی


آن گیره‌سر که هدیه‌ی من بوده است، را
چون وعده‌هات از سر خود باز می‌کنی


- «آهو برای صید پلنگ آمده‌ست باز»
این طعمه را چگونه برانداز می‌کنی؟


- «آه او برای صید پلنگ آمده‌ست باز»
این عشق را تویی که خبرساز می‌کنی


حرفی، اشاره‌ای، نظری... دام را بنه
دستم به دامنت، چقَدَر ناز می‌کنی...


1393

( تعداد کل: 97 )
   1      2      3      4      5      ...      20      >>